تاریکی
خارجی- روز- کوچه و خیابان
از کوچه های تنگ و باریک می گذرد. آب سیاه و کثیفی در جوی وسط کوچه ها در جریان است. به خیابان اصلی می رسد. چادر را از سر برمی دارد. مانتویی تنگ و کوتاه بر تن دارد و آرایشی غلیظ و زننده بر صورت. در حاشیه خیابان منتظر می شود. پیکان مدل پایینی که صدای موسیقی تندی از آن به بیرون درز می کند، می ایستد. توجهی نمی کند. قدم می زند. ماشین مدل بالایی با دو سرنشین کنار می کشد و راننده با او همصحبت می شود. به آرامی خیابان را بالا می رود و ماشین هم به آهستگی در کنار او در حرکت و مذاکره. بلاخره سوار می شود. ماشین با شتاب از جا کنده می شود.
داخلی- روز- رستوران
پیتزا می خورد. در حین خوردن، پول هایش را نیز می شمارد. غذایش که به نیمه می رسد، ابتدا حاضرین را از نظر می گذراند، بعد باقیمانده پیتزایش را در کیسه ای پلاستیکی ریخته و سریع داخل کیفش می گذارد.
خارجی- روز- پارک
روی صندلی پارک نشسته است و سیگار می کشد. چند نوجوان دبیرستانی از جلویش می گذرند و چیزی می گویند و می خندند. خود را بی اعتنا نشان می دهد. دو جوان نزدیک می شوند. از خود می راندشان اما سماجت نشان می دهند. یکی از آن ها نزدیک تر می شود و کیف پولش را درآورده و پول هایش را نشان می دهد. آرام می شود. پس از صحبت کوتاهی دو جوان راه می افتند و او به دنبال شان.
خارجی- روز- کوچه
در حال عبور از کوچه های تنگ و باریک است. دیوار خانه ها سیمانی و سیاه است. در پس یک کوچه می ایستد. چادرش را از کیف بیرون می آورد و سرش می کند و به تندی راهش را ادامه می دهد. به پشت در خانه ای که می رسد، با کف دست باقیمانده آرایشش را پاک می کند و چادرش را جلو می کشد. در می زند. دختربچه ای کوچک در را به رویش می گشاید و در آغوشش جای می گیرد. به داخل می روند. دو سه بچه دیگر هم دوره اش می کنند. دختربچه ای را که در بغل دارد به کنار حوض می برد و صورتش را می شوید. خانه کوچک و محقر است. روی حوض را برگ های زرد و خشک شده پوشانده است.
داخلی- روز- اتاق
پیرمردی رنجور و بیمار گوشه اتاق خوابیده و لیوانی خالی بالای سرش قرار دارد. بچه ها شلوغ می کنند. از داخل کیفش کیسه باقی مانده پیتزا را به آن ها می دهد و راهی حیاط شان می کند. پیرمرد چشمانش را گشوده و او را نگاه می کند. دست به درون کیفش می برد. بسته سیگاری بالا می آید. عجول و شرمزده به کیف برش برمی گرداند. این بار کیسه دارویی را بیرون می آورد و بالای سر پیرمرد می گذارد. پیرمرد باز نگاهش می کند. اشک درون چشمانش حلقه زده.
داخلی- شب- اتاق
پیرمرد و بچه ها خوابیده اند. ساعت را از روی تاقچه برمی دارد و کوک می کند. روی تاقچه تابلوی"الله" قرار دارد. با نگاه خسته و افسرده اش به تابلو خیره می شود. بعد از مکثی نسبتا طولانی ساعت را کنار بالش می گذارد و چراغ را خاموش می کند. اتاق در تاریکی مطلق فرو می رود.

مدرنیته در کارش مشهود است. گویا این نمایش نامه نویس فقید، در زمان نگارش هاملت با سالاد فصل، سخت تحت تاثیر"بکت" بوده است.
نانه و خیال پردازانه می نمود.اگر نبود دل گرمی و تشویق های دوستان و همراه همیشگی ام، قید چاپ و انتشارش را همان روز اول زده بودم و سری را که درد نمی کرد دستمال نمی بستم.اما حالا می شنوم و می بینم و خبردار می شوم که از چاپ اول،فقط اندک تعدادی(شاید 100 تا 150) جلد باقی مانده و بقیه فروش رفته است.از این بابت خوشحالم به چند علت: اول، نزدیک به 1000 نفر قهرمان داستان های من شده اند (حس خیلی خوبی دارم).