تبليغاتX
لحظه عبور

لحظه عبور

زندگی لحظه عبور است...

تاریکی

 

 خارجی- روز- کوچه و خیابان

از کوچه های تنگ و باریک می گذرد. آب سیاه و کثیفی در جوی وسط کوچه ها در جریان است. به خیابان اصلی می رسد. چادر را از سر برمی دارد. مانتویی تنگ و کوتاه بر تن دارد و آرایشی غلیظ و زننده بر صورت. در حاشیه خیابان منتظر می شود. پیکان مدل پایینی که صدای موسیقی تندی از آن به بیرون درز می کند، می ایستد. توجهی نمی کند. قدم می زند. ماشین مدل بالایی با دو سرنشین کنار می کشد و راننده با او همصحبت می شود. به آرامی خیابان را بالا می رود و ماشین هم به آهستگی در کنار او در حرکت و مذاکره. بلاخره سوار می شود. ماشین با شتاب از جا کنده می شود.

 داخلی- روز- رستوران

پیتزا می خورد. در حین خوردن، پول هایش را نیز می شمارد. غذایش که به نیمه می رسد، ابتدا حاضرین را از نظر می گذراند، بعد باقیمانده پیتزایش را در کیسه ای پلاستیکی ریخته و سریع داخل کیفش می گذارد.

 خارجی- روز- پارک

  روی صندلی پارک نشسته است و سیگار می کشد. چند نوجوان دبیرستانی از جلویش می گذرند و چیزی می گویند و می خندند. خود را بی اعتنا نشان می دهد. دو جوان نزدیک می شوند. از خود می راندشان اما سماجت نشان می دهند. یکی از آن ها نزدیک تر می شود و کیف پولش را درآورده و پول هایش را نشان می دهد. آرام می شود. پس از صحبت کوتاهی دو جوان راه می افتند و او به دنبال شان.

 خارجی- روز- کوچه

در حال عبور از کوچه های تنگ و باریک است. دیوار خانه ها سیمانی و سیاه است. در پس یک کوچه می ایستد. چادرش را از کیف بیرون می آورد و سرش می کند و به تندی راهش را ادامه می دهد. به پشت در خانه ای که می رسد، با کف دست باقیمانده آرایشش را پاک می کند و چادرش را جلو می کشد. در می زند. دختربچه  ای کوچک در را به رویش می گشاید و در آغوشش جای می گیرد. به داخل می روند. دو سه بچه دیگر هم دوره اش می کنند. دختربچه ای را که در بغل دارد به کنار حوض می برد و صورتش را می شوید. خانه کوچک و محقر است. روی حوض را برگ های زرد و خشک شده پوشانده است.

 داخلی- روز- اتاق

پیرمردی رنجور و بیمار گوشه اتاق خوابیده و لیوانی خالی بالای سرش قرار دارد. بچه ها شلوغ می کنند. از داخل کیفش کیسه باقی مانده پیتزا را به آن ها می دهد و راهی حیاط شان می کند. پیرمرد چشمانش را گشوده و او را نگاه می کند. دست به درون کیفش می برد. بسته سیگاری بالا می آید. عجول و شرمزده به کیف برش برمی گرداند. این بار کیسه دارویی را بیرون می آورد و بالای سر پیرمرد می گذارد. پیرمرد باز نگاهش می کند. اشک درون چشمانش حلقه زده.

 داخلی- شب- اتاق

پیرمرد و بچه ها خوابیده اند. ساعت را از روی تاقچه برمی دارد و کوک می کند. روی تاقچه تابلوی"الله" قرار دارد. با نگاه خسته و افسرده اش به تابلو خیره می شود. بعد از مکثی نسبتا طولانی ساعت را کنار بالش می گذارد و چراغ را خاموش می کند. اتاق در تاریکی مطلق فرو می رود. 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:0  توسط محسن محمدی  | 

خونی در این جا ریخته خواهد شد There will be Blood

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:14  توسط محسن محمدی  | 

هاملت در سوگ رادي

آشنایی مرحوم اکبر رادی و هادی مرزبان در سال 62 اتفاق مبارکی است برای تئاتر ایران. مبارک و میمون از آن جهت که "پایین، گذرسقاخانه" "ملودی شهر بارانی" "باغ شب نمای ما یا قبله عالم" "لبخند باشکوه آقای گیل"... و این آخری"هاملت با سالاد فصل"حاصل این آشنایی و همکاری چندین و چند ساله است.

در طی این سال ها بیش و کم، تناسبی برقرار بوده میان کارگردانی حرفه ای مرزبان و نثر فاخر رادی که اگر غیر از این می بود، نثر رادی بر کل کار، سنگینی می کرد. تیم مرزبان- رادی خاطرات خوشی را برای دوست داران و تئاترروهای حرفه ای خلق کرده اند.مرزبان اما این روزها هاملت با سالاد فصل را در فقدان مرحوم رادی در تئاتر سنگلج به روی صحنه برده است. نمایشی که مرتبه اول در سال 69 به وسیله خود مرزبان اجرا شد و حال، پس از گذشت نزدیک به 20 سال دوباره در معرض دید تماشاگران قرار گرفته است.

اگر تماشاگر حرفه ای کارهای مرزبان باشید، هاملت با سالاد فصل غافلگیرتان خواهد کرد چرا که نمایش نامه آن ماورا و متفاوت از تمامی کارهای مرحوم رادی است. رادی هرچند باز دلمشغولی و سوژه مورد علاقه اش، فاصله طبقاتی، را دستمایه اثرش قرار داده اما این بار رگه هایی از رئالیسم، کلاسیک و حتی مدرنیته و پست مدرنیته در کارش مشهود است. گویا این نمایش نامه نویس فقید، در زمان نگارش هاملت با سالاد فصل، سخت تحت تاثیر"بکت" بوده است.

هاملت با سالاد فصل قصه مردی دانشگاه رفته است که به جمیع علوم احاطه دارد و عاشق دختری از خانواده اشرافی می شود و در راه عشق، حتی جان خود را از دست می دهد. رادی باز هم به سیاق گذشته خود، بر طبقه سرمایه دار اشرافی بی مایه می تازد،این بار با فرستادن شخصیت اول نمایش نامه اش"دماغ" که نمادی است از طبقه بالای فرهنگی جامعه در جمع خانواده ای اشرافی و متفرعن که بر خلاف ظاهر فریبنده و کلام ثقیل، مشتی لمپن هستند اما این صورت قضیه است، چرا که به نظر می رسد هدف و غایت اصلی چیز دیگری است؛ گم شدن هویت جامعه روشنفکری امروز ما. "دماغ" با آن که همه چیزدان است اما چندین و چندبار دچار فراموشی می شود، به طوری که حتا نمی داند کیست، از کجا آمده، چه می خواهد و به کجا می رود. او عاشق دختری از خانواده ای اشرافی می شود، پا به میان آن ها می گذارد، بعد از انواع تحقیرها کمی نوازش می شود، مورد حسادت قرار می گیرد، توطئه ها برایش می چینند و دست آخر، دادگاهی کذایی برایش ترتیب داده، به دارش می کشند. مرحوم رادی برای نشان دادن این تضاد و دوگانگی میان دو تفکر و منش موجود در جامعه، راه اغراق را درپیش گرفته، آن چنان که گاها از جاده منطق خارج شده و سوال های تماشاگر را بی پاسخ می گذارد. این که چه گونه "دماغ" بدون آن که با خانواده دختر مورد علاقه اش آشنا شده باشد با دخترشان به بهانه شناخت از یکدیگر به یک مسافرت هفت ساله رفته است و اصلا این هفت سال نماد و استعاره از چه چیز می تواند باشد؟ خانواده دختر چرا این چنین کینه او را به دل می گیرند؟ خورده شدن کتاب امیر ارسلان نامدار، باز شدن پنجره ای که همیشه بسته بوده، قرض دادن انگشتر مرحمتی خان عمو و ... می تواند ادله ای منطقی باشد برای به دارکشیدن او؟ شخصیت "آقابزرگ" که در ابتدا، تمام وزن کار بر روی اوست چرا هیچ گاه دیده نمی شود مگر در آخر در حد سایه ای و آن هم در حکم نوش دارویی بعد از مرگ سهراب و چرا و چرا و چرا؟ و از همه مهمتر، "دماغ" بیشتر ازآن که یک همه چیزدان منورالفکر باشد پریشان حالی است مالیخولیایی. همین اغراق موجود در نمایش نامه، خط تمایزی می شود میان این کار و دیگر آثار مشترک مرزبان و رادی، اغراقی که با کش آمدن و طولانی شدن بیهوده نمایش نامه، گل درشت می شود. این کش دادن و آب در کار بستن، در صحنه دادگاه خانوادگی کاملا مشهود است تا جایی که حتا نمی گذارد دیالوگ های همیشه زیبا و جاندار رادی به گوش آید.همه این تفاوت ها در هاملت برای سالاد فصل به نسبت آثار گذشته مرحوم رادی، سبب شده که تماشاگر پیگیر کارهای تیم مرزبان- رادی احساس بیگانگی و غریبگی کند و این حس غربت، عاملی می شود برای به چشم نیامدن کارگردانی مرزبان. گویا خود او نیز نتوانسته با نمایش نامه ارتباط همیشگی را برقرار کند.   

 بازیگران نیز با آن که تلاش داشته اند با ارایه بهترین بازی ها، ادای احترامی به مرحوم رادی کرده باشند اما به جز یکی دو نفر، بقیه در کارشان توفیقی حاصل نکرده اند. بهروز بقایی در نقش "«دماغ" همانی است که سال ها بوده و هست و احتمالا خواهد بود، فردوس کاویانی با وجود تسلطش بر کار، گاها به جاده خاکی می زند و فیلش یاد "کمال" سریال همسران را می کند، فرزانه کابلی که گویا در تئاتر و علی الخصوص کارهای مرزبان، فقط برای نقش زن های متفرعن و از خود راضی ساخته شده، باز هم در لاک همیشگی خود فرو می رود؛ زنی اشرافی که این بار فقط کمی تلطیف شده، بازی ایوب آقاخانی هم فقط یک سوال را در ذهن تماشاگر پدید می آورد، چرا کارگردانی که اتفاقا کاربلد هم است با اصرار به بازیگری، همان سابقه درخشان کارگردانی اش را زیر سوال می برد. در مورد بهاره رهنما و رضا فیاضی اما ماجرا اندکی تفاوت دارد. بازی رهنما به دل می نشیند علی الخصوص وقتی آن مونولوگ طولانی را در اول روی صحنه آمدنش می گوید، می توان حس کرد که چقدر روی صدایش کار کرده است. رضا فیاضی هم با بازی گیرایش نشان می دهد که چقدر جایش در این سال ها بر روی صحنه تئاتر خالی بوده است.

در هر حال و با وجود آن چه که در بالا ذکر آن رفت، اگر هنوز هاملت با سالاد فصل را ندیده اید، از دستش ندهید. این اولین نمایش نامه مرحوم رادی است که بعد از هجرت غیرمنتظره و باور نکردنی اش به روی صحنه رفته است. مرزبان همچنان عاشقانه به رادی و نمایش نامه هایش وفادار مانده و این خود بسیار باارزش و قابل تقدیر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:59  توسط محسن محمدی  | 

اينم از ما!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:57  توسط محسن محمدی  | 

آیا شما یک...هستید؟!

  آن روز که وسوسه چاپ این کتاب قلقلکم می داد،صادقانه بگویم امید به فروش رفتن حتا یک جلدش برایم خوش بینانه و خیال پردازانه می نمود.اگر نبود دل گرمی و تشویق های دوستان و همراه همیشگی ام، قید چاپ  و انتشارش را همان روز اول زده بودم و سری را که درد نمی کرد دستمال نمی بستم.اما حالا می شنوم و می بینم و خبردار می شوم که از چاپ اول،فقط اندک تعدادی(شاید 100 تا 150) جلد باقی مانده و بقیه فروش رفته است.از این بابت خوشحالم به چند علت: اول، نزدیک به 1000 نفر قهرمان داستان های من شده اند (حس خیلی خوبی دارم).

 دوم،هنوز هم در این وانفسای فرهنگی،اندک نفسی می توان کشید.هنوزهم مردم کتاب می خوانند،هنوز هم قبل از خواب و غوطه ور شدن در فکرهای مزاحم و ویران کننده برآمده از زندگی که نه،نفس کشیدن شهری،برای دقایقی روح و جان را به عالم رویا می سپارند،و این هنوزها،دل گرم کننده است و جای امیدواری دارد.

سوم،می توانی به عنوان یک "کتاب اولی" به فروش اثرت امیدوار باشی_ با وجود کم لطفی های ناشران و پخش ضعیف و بسیار بسیار محدود_ و کتابی که چون فرزند دوستش داری، در چنگال دستگاه خمیرکننده کاغذ گرفتار نشود.

چهارم،این کتاب با همت ناشر،توزیع فوق العاده محدود و کمی داشت،در شهرستان ها که اصلا توزیع نشد و در تهران هم فقط چند کتاب فروشی و شهر کتاب البته به ادعای خودشان. پس در این شرایط فاجعه بار توزیع و پخش،فروختن کتاب خوشحالم می کند.

پنجم،می دانید این روزها بیشتر از این که کتاب ها و نویسنده هایش،خریدار داشته باشد اسم و عنوان ناشر است که می فروشد. چند نشر معروف و نامی، مافیاگونه بازار چاپ و پخش کتاب را در مشت خود گرفته اند. با این اوصاف،وقتی کتاب من که اتفاقا به وسیله یک ناشر کوچک و گمنام چاپ شده،فروش کرده چرا خوشحال نباشم.

امیدوارم باقی مانده  کتاب ها هم فروش برود و به چاپ دوم برسد و امیدوارم و افتخار می کنم که شما هم یکی از خوانندگان کتاب من باشید. پس لطفا بخرید،کتاب بخرید،کتاب مرا بخرید، "شما یک...هستید" را بخرید تا زودتر به چاپ دوم برسد که این بار چشم و گوشم باز شده و نقشه ها دارم.

در زیر چند نمونه از نظرات خوانندگان کتاب را که به ایمیلم فرستاده یا در وبلاگشان گذاشته اند،می آورم.   

 salam 

man … hastam.

ketabi ke shoma neveshtid ro khundam, esmesh: " shoma yek ... hastid " bud. kheyli ghashang bud, mikhastam agar ketab hay digei ham neveshtid be man moarefi konid.

mamnun.

BA SALAM

KETABEH SHOMA YEK .. HASTID RA KHANDAM ,BESYAR LEZAT BAKSH BUD,KHASTEH

NABASHID,KHASTAM BEDANAM KE AYA KETABE DIGARI AZ SHOMA CHAP SHODEH AST

YA NA?

ZEMNAN MIKHASTAM DAR RABETEH BA KETABEH SHOMA DAR MAJALEH INTERNETI

ANDISHEH NOO CHAND KHATI BENEVISAM...AGAR ESHKAL NADAREH LOTFAN KAMI

AZ SABEGHEH SHAKHSI VA KARIEH KHODETAN RA BARAYAM MAIL KONID.

BA TASHAKOR

به تازگی کتابی دست گرفته‌ام به نام: «شما یک ... هستید!» (نوشته محسن محمدی) جالب است و سبکی نو در نوشتن کتاب‌های طنز به شمار می‌رود. به قول آزاده (دوست و همکار وطنی‌ام) این محسن‌خان محمدی، به از داستانک‌هایش(!!) نباشد، خوب بلد است طنز بنویسدها... (خنده)!!! محمدی قبلا برای روزنامه خودمان داستانک می‌نوشت و البته می‌نویسد؛ هر چند داستانک‌هایش را یکی در میان کار می‌کنیم. اما خوشحالم که کتابش را روی پیشخوان کتابفروشی دیدم. کتاب خوبی با شاکله محکم و از جنس طنز و خند‌ه‌های کلپوره‌ای* نوشته است. برایش آرزوی موفقیت می‌کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:32  توسط محسن محمدی  |